خ. برای او و من، که دلمان پستهای مفصل میخواهد و وبلاگهای پرحرف.
گفت ده و نیم انقلاب میرسد. اول صبحی، هیچ آمادهی انقلاب نبودم. نوشتم:« من یک ساعت بیشتر میخوابم. » اما نخوابیدم. مثل یک سکانس ملالانگیز دربارهی روزمرگی، خیره شدم به سقف سفید اتاق. بیدار شدن از خواب در صبح سرد پاییز_زمستانی، مرگبار است. یعنی میخواهم بگویم اگر روزی تن رنجور مرا در بستر، بیجان یافتید، در اثر کشمکش با پتو بوده. فقط بابای سرمایی من، میفهمد، از رنجی که میبریم. او هم آداب خاصی داشت. یک ساعت زودتر صدایش میکردیم؛ یک ربع، بیست دقیقهای غلت میزد و پتو را به خودش میپیچید؛ بیست دقیقه، نیم ساعتی هم می نشست در رختخواب، به یک گوشه خیره، بعد یکباره "یاالله"ـی میگفت و به یک جست بلند میشد. بهنظرم، بابا نیمی از شعرهایش را در همین مراقبههای صبحگاهی ترتیب داده. از بابا به من، سرمایی بودن رسید و خیره شدن. خیره شدهبودم به سقف سفید اتاق و سناریوی احتمالی زندگی در پیش رو را ترتیب میدادم.
اگر آدم کسلکنندهای باشید که مکالمات روزمرهاش به طور معمول، دو صفحهی word را هم پر نمیکند، قدمهایش هم صدا نمیدهد و ترجیحش این است که از مهمانی غافلگیری تولدش باخبر باشد و به موجودی جامیوهای یخچالش مطمئن، درک میکنید که موقعیت ویژهی "دیدار اول" چهقدر میتواند دلهرهآور باشد. من هستم و میخواهم بگو
برچسب:
نویسنده: ساناز رضایی
اینجایی که هستم خونه ی بچگیامه.. خونه مام بزرگ اون موقع طبقه ی بالا بود. شبا میترسیدم تو راه پله ها.. مامانم می گفت بلند بگو من از هیچی نمی ترسم. نه از تاریکی نه از تنهایی.
خ. من دارم می ترسم یکم :.
برچسب:
نویسنده: ساناز رضایی
برچسب:
نویسنده: ساناز رضایی